مرد بد
نوشته شده توسط : رضا رحيمي

مطلب زیر رو از وبلاگ "پهلوان چغر باغ" برداشتم که آدرسش رو می نویسم  تا یه سر برین و مطالب قشنگش رو بخونید.

http://mard-e-barooni.blogfa.com

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی.. وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی.. هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک......

زن به او زل زد  و با دلخوری ، خیلی معصومانه گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی جواب داد: فقط می خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می کنم، چه احساسی دارم...

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستان , ,
:: برچسب‌ها: جوك روز , جوك هاي بين المللي , آيا مي دانيد كه؟ , مطالب علمي , مطالب اجتماعي , ,
:: بازدید از این مطلب : 621
|
امتیاز مطلب : 602
|
تعداد امتیازدهندگان : 191
|
مجموع امتیاز : 191
تاریخ انتشار : 29 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : رضا رحيمي

داســطــنــز

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.


این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

 

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که  پوکی جانسون نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ...!

 



:: موضوعات مرتبط: داستان , ,
:: برچسب‌ها: داستان طنز , داستان خنده دار , حكايات فارسي , حكايت , پيامك عاشقانه جديد , فال حافظ ,
:: بازدید از این مطلب : 562
|
امتیاز مطلب : 600
|
تعداد امتیازدهندگان : 204
|
مجموع امتیاز : 204
تاریخ انتشار : 29 آبان 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد